واقعاً شواهد مطمئني که بر اساس روشهاي مقبول علمي فراهم آمده باشد وجود ندارد و - يا من از آن بي اطلاعم - که بتواند چنين ادعايي را تأييد کند. يکي دو تحقيق روشمند صورت گرفته که بيشتر گروه هاي خاص سني- عمدتاً دوره راهنمايي و متوسطه- را مورد مطالعه قرار داده و نتايج آن نشان مي دهد که ميانگين ساعتهاي مطالعه غير درسي روزانه براي آن گروه هاي سني حدود 20 تا 30 دقيقه بوده است.
اما شواهد غيرمستقيم از جمله متوسط شمارگان کتابها، مي تواند کم خواني جامعه را تأييد کند. ممکن است که ادعا شود «خواندن کتاب» الزاماً مرتبط با «خريدن کتاب» نيست، بلکه ممکن است عده قابل توجهي کتابهاي خود را از کتابخانه هاي عمومي به دست آورند، اما آمار مراجعان به کتابخانه هاي عمومي و دلايل استفاده آنها از فضاي کتابخانه و گروه هاي سني و مشغله آنها کم و بيش مي تواند حاکي از کم خواني باشد.
از طرف ديگر، بايد به فنون و تدابير نوين توليد کتاب نيز توجه داشت. به بيان ديگر، دو چيز بايد بازتعريف شود، يکي مفهوم «کتاب» و ديگري مفهوم «خواندن». در عرصه غلبه فناوريهاي نوين، نمي توان کتاب را به نوع چاپي آن محدود کرد و خواندن هم محدود به گردش و حرکت چشم در مقابل صفحات چاپي نيست. اين رويکرد جديد بايد، نه در ايران بلکه در دنيا، نيز مورد توجه قرار گيرد. هر نوع صرف وقت و نيرو براي کسب اطلاعات جديد به صورت آزاد و اختياري بايد در اين بازتعريف جايي به خود اختصاص دهد؛ همان گونه که در رويکرد سنتي نيز مطالعه تنها محدود به کتاب به معناي خاص کلمه نيست و مطالعه روزنامه و مجله و بروشور هم در اين مقوله قرار مي گيرند.
* به نظر جناب عالي، مهمترين عامل خريد و مطالعه کتاب در کشور چيست؟ برخي معتقدند مردم از ميان دو نوع کتابخواني اجباري، کتابخواني آزاد بيشتر به شکل نخست تمايل دارند.
** خريداران کتاب را مي توان به سه گروه عمده تقسيم کرد: يکي کتاب بازان که خودشان به دو دسته تقسيم مي شوند، دسته اول کساني که شيفته کتابهاي لوکس هستند و اين شيفتگان ممکن است به اعتبار تصاوير، قطع کتاب، يا خوشنويسي و آرايه هاي يک اثر به آن علاقه مند باشند و دسته ديگر کساني که کتابهاي خوب مي خرند تا سر فرصت بخوانند و اين فرصت به ندرت حاصل مي شود و پيوسته کتابهاي خوب ديگري را به آنها مي افزايند. اين افراد کتاب خرهاي روزآمد اما کتابخوان هاي تعليقي هستند.
گروه دوم، خريداران کتابهاي درسي مانند پايه پزشکي، فيزيک، شيمي، حقوق و مانند آن هستند که بايد به دلايلي در طول تحصيل به آنها رجوع کنند.
گروه سوم افرادي هستند که کتاب خوانند و کتاب هم مي خرند. در واقع، اين افراد تنها کساني هستند که در بالا يا پايين رفتن شمارگان کتابها اثرگذارند. متأسفانه تعداد اين افراد در قياس با کل جامعه باسواد اندک است، اما همين گروه اندک- طبعاً- تنوع طلب است، به همين دليل، در عين پايين بودن شمارگان، تنوع موضوعي يا دست کم عنواني کتابهاي توليد شده بالاست.
البته گروه هاي ديگري هم هستند که کارشان خريد کتاب است، اما آنها موضوع بحث ما نيستند، از قبيل دلالها، مجموعه خرها و مانند آن.
اما در تقسيم بندي شما که کتابخوان ها را به دو دسته اجباري و آزاد تقسيم مي کنيد، بايد گروه ميانه اي را هم در نظر گرفت که شايد بتوان نام «نيمه آزاد» يا «نيمه اجباري» به آنها داد. در درسهاي مختلف بخصوص در نظام دانشگاهي، معمول آن است که متوني را براي اطلاع بيشتر توصيه مي کنند. ممکن است محصل اگر آنها را نخواند در ارزشيابي تحصيلي او خللي وارد نکند، اما خواندن آن، دامنه آگاهي و دانش او را وسعت مي بخشد. دانشجوياني برحسب علاقه و کنجکاوي خود آنها را مطالعه مي کنند و اين کتابها، با وصفي که از آنها شد عملاً اجباري محسوب نمي شوند. همچنين پزشکي که همه روزه به کار طبابت اشتغال دارد، ممکن است احساس نياز نکند که متون جديد را مورد مطالعه قرار دهد. حال اگر پزشکي به حرفه و دانش تخصصي خود علاقه مند باشد ممکن است پيوسته به متون و منابع مراجعه کند تا از نو يافته ها آگاه شود. چنين است براي مهندسان، اقتصاددانان و ديگر حرفه مندان.
بنابراين در مورد تفکيک و تشخيص مطالعه اجباري از غيراجباري بايد مؤلفه هايي را تعريف کرد و هرگاه قرار باشد تحقيقي جامع صورت گيرد بايد متغيرهاي آشکار و نهان را مدنظر داشت و از کليشه هاي پيشين و مفروضات نه چندان قطعي و مسلم پرهيز کرد.
* آيا واقعا توان اقتصادي مردم در کتابخوان شدن آنها اثر مي گذارد و يا اينکه موقعيت اقتصادي تنها بهانه اي براي کتاب نخواندن است؟
** براي يافتن پاسخ اين سؤال کافي است تنها دو محل را مورد مطالعه قرار دهيم و آنها را با يکديگر مقايسه کنيم. يکي کتابفروشيها و ديگري اسباب بازي فروشيها. ارزان ترين اسباب بازي از ميانگين قيمت کتابهاي کودک و نوجوان گرانتر است و حال آنکه يک کتاب خوب کودک و نوجوان، نوع و ميزان سرگرمي که فراهم مي آورد به مراتب بيشتر و ماندگارتر از اسباب بازي است که ميهمان کمتر از يک ساعت کودک است. آن هم اسباب بازيهاي کليشه اي که فاقد هرگونه توانايي ايجاد خلاقيت در کودک است و بيشتر روحيه مصرف گرايي را تقويت مي کند.
همين بهانه جوييهاي اقتصادي را در مورد بزرگسالان نيز مي توان سراغ گرفت: خريدهاي بي مطالعه و «انبار پرکن» که جز اشغال فضاهاي مفيد منازل ثمري ندارد. روزانه خريدهاي غيرضروري فراواني را در برنامه قرار مي دهيم، ولي خريد کتاب پيشاپيش «غيرضروري» فرض شده و اساساً در برنامه هاي خريد جايي ندارند.
سري به راسته روبه روي دانشگاه تهران بزنيد و کساني را که به ويترين کتابفروشي ها سرک مي کشند يا به قصد خريد وارد مغازه مي شوند مورد بررسي قرار دهيد. بخش عمده آنها دانشجو هستند و همين مشتريان انحصاري هم پس از آنکه- اگر بخت يار باشد- شغلي بيابند، ديگر در آن راسته ظاهر نخواهند شد!
«تفسير اين دو حرف» اين است که آغاز اشتغال يعني پايان مطالعه. در شغل ملاحظات ديگري دخيل است و بايد به آنها توجه داشت که کتاب و مجله و آگاهي از نو يافته ها جايي در آن ملاحظات ندارد.
* در جامعه ما و به طور مشخص در آموزش و پرورش، کتاب اصلي ترين ابزار انتقال است و در آموزش عالي نيز کتاب، محور قرار مي گيرد. اين رويکرد چقدر در بي انگيزه بودن نسل حاضر به کتابخواني مؤثر است؟
** در اين پرسش پيش فرضي پنهان وجود دارد و آن اينکه به دليل کثرت حضور کتاب در زندگي آموزشي، نسبت به آن حساسيت پيدا کرده اند و در زماني که آزادي انتخاب دارند، ديگر سراغ آن نمي روند. اين سخن از جهتي درست است. اما آن کتاب جلوه اي از رويدادي کسل کننده و خستگي آور است، روانشاد دهخدا در يادداشتهايش اشاره مي کند که اگر مي خواهيد واکنش دانش آموزان را به نظام آموزشي ببينيد، در پايان سال از جلوي ورودي و اطراف ديوار مدارس عبور کنيد تا انبوه کتابهاي پاره شده را ملاحظه کنيد. در اينجا، کتاب درسي در نظام آموزشي تک متني و «درسنامه مدار» نمادي از سختگيري معلم، بداخلاقي و عبوسي مدير، «زندان وارگي» مدرسه و بي هدفي برنامه هاست. پاره کردن کتاب درسي، در واقع خراب کردن ديوار مدرسه و پشت کردن به نيروي انساني مسؤول مدرسه است. آنچه در اين پارگي هاي نمادين خودنمايي مي کند، نوعي مقابله با اين رويکرد و نگرش است و کتاب درسي آرام ترين و عنصر براي تلافي اين مساله است. کتاب درسي نمادي از نظام آموزشي است. چگونگي تدوين آن، انتظاراتي که از دانش آموز نسبت به آن وجود دارد، ارزشگذاري هاي معرفتي که بر اساس آن صورت مي گيرد و اجبار تا حد تهوع براي حفظيدن و حفظاندن آن همه و همه چيزي جز واکنش، تخريب باقي نمي گذارد.
بيزاري از کتاب به دليل سر و کار داشتن مستمر با کتاب درسي نيست، بلکه ناشي از بدي تدوين، بدي رويکرد و اشتباه در استفاده از درسنامه است. در نظام آموزشي درسنامه مدار، ديگر انديشيدن آزاد و انتقادي جايي ندارد. در نتيجه آنچه بايد فتح باب کتابخواني در آينده باشد به چهره اي نفرت انگيز تبديل مي شود که اين نفرت را به ديگر ساختارهاي مشابه تعميم مي دهد.
راه از ميان برداشتن چنين واکنشي اصلاح درسنامه ها و تعريف درست جايگاه آن در فرايند يادگيري و ياددهي است. درسنامه بايد راهگشاي آزادانه به متون و منابع ديگر- هم انديش يا دگر انديش- باشد. تنها از اين راه است که ذهن خلاق و نقاد پديد مي آورد و عطش بيشتر دانستن و بيشتر خواند و ميل به سنجش ديگر انديشه ها افزايش مي يابد. بنابراين، مي توان گفت، پيش فرض پرسش مطرح شده، با تعبيري که عرض کردم تا حدودي درست است که درسنامه ها و نظام آموزشي به دليل نحوه تدوين و استفاده از درسنامه ها در بي توجهي به مطالعه اختياري سهمي قابل اعتنا دارند.
* ضعف در ساز و کارهاي اطلاع رساني و آگاهي دهنده در مورد کتاب، چه نقشي در کتاب نخواندن مردم دارد؟
** تبليغ، رساندن و اشاعه امري اجتناب ناپذير و در واقع الزامي است. حتي خداوند به پيامبرش امر مي کند که «بلغ ما انزل اليک». امر تبليغ که رساندن سخن حق و واقعي به مخاطبان است، امري شناخته شده است. در نظامهاي اقتصادي نيز سهم عمده اي از هزينه هاي مربوط به يک کالاست. اما متأسفانه به کتاب و حتي ساير کالاهاي فرهنگي که مي رسد، مخاطبان افرادي تلقي مي شوند که «ذاتاً» آگاهند يا وظيفه دارند که خود را آگاه کنند! يا شأن کتاب با تبليغ نمي خواند. اين قداست کتاب تنها در مورد تبليغ مطرح مي شود. تبليغ در واقع همان آگاهاندن مردم است که نه تنها ايرادي ندارد، بلکه مناسب ترين کالا براي تبليغ است. حال بايد ديد راهکار تبليغاتي و مجراهاي تبليغ کتاب چيست و چه کساني در اين ميان وظيفه اي برعهده دارند؟
رسانه ملي و مطبوعات از يک سو از طريق برگزاري گفتگوها و ميزگردها و با استفاده از رويه هاي پرجاذبه و نه کسالت آور مي توانند مردم را با کتابهاي جديد آشنا کنند. در اين تبليغ ها بايد هوشيار بود که يک سويه عمل نشود و تنها به عناوين خاصي از کتابها محدود نشود و آنچه مورد توجه مردم است، مغفول نماند. کتابخانه ها نيز نبايد منتظر باشند تا مراجعان رجوع کنند و از آثار جديد آگاه شوند. بايد از امکانات خود براي اطلاع رساني درباره کتابهاي جديد يا حتي مجموعه خود استفاده کنند.
تبليغ درباره کتاب و يا ساير آثار و کالاهاي فرهنگي دون شأن اين آثار نيست، بلکه مسکوت گذاشتن و خاموش ماندن در اين زمينه دون شأن و ظلم به کتاب است. تبليغ دانش و معرفت کاري خداگونه است، همان گونه که در آغار به آن اشاره شد.
*در مقطعي، اثري چون هري پاتر متأثر از بازار جهان مورد اقبال بازار داخلي قرار مي گيرد. در مقطعي اثري داخلي چون «دا» پرفروش مي شود. مقايسه آثاري از اين دو جنس نشان از رغبت به کتابخواني نيست؟
** رو آوردن به اين گونه آثار در واقع نشان دهنده آن است که مردم اهل تعارف نيستند و با کسي هم رو در بايستي ندارند. آنچه دوست داشته باشند، مي خرند و مي خوانند. اين امر بارها و بارها در مجموعه هاي تلويزيوني هم آزموده شده است. آنچه باب ميل مردم باشد، به سراغش مي روند. به همين دليل مي گويند که مسؤولان فرهنگي بايد همراه مردم باشند، اما يک گام جلوتر؛ يعني در عين هدايتگري فرهنگي، نبايد از آنها فاصله بگيرند. نه دنباله رو آنها باشند، به گونه اي که به افت فرهنگي بينجامد و نه آن قدر جلو باشند که رهروان آنها را نبينند. پيشگامي فرهنگي به معناي تافته جدا بافته نيست، بلکه هدايتگري با توجه به رغبتها و با استفاده از مسيرهاي موجود شناخته شده است.
هر بار که کتابي يا اثر ديگري تبديل به اثري پرفروش مي شود، بلافاصله بايد جمعي آگاه و تحليلگر به بررسي و تجزيه و تحليل اين گونه آثار و متغيرهاي موجود در آنها و دلايل اقبال جمعي و گروه هاي استقبال کننده بپردازند تا از طريق شناسايي عوامل مؤثر راهکاري براي برنامه ريزي هاي آينده بيابند و در دفعات بعد به جاي تکرار مشمئزکننده آنها، عوامل مؤثر را در کارهاي متفاوتي به کار گيرد.
رمز توفيق و دست يافتن به توليدي اثرگذار مطالعه مستمر درباره عناصر و مباني است. قطعاً «تقليد» آثار موفق به توليد اثر موفق جديد نمي انجامد، بلکه شناخت و استفاده از عناصر تعيين کننده مي تواند «پرفروش» ديگري بيافريند.
* سياستهاي يارانه اي تا به امروز براي نشرمان چه آورده است؟
** سياست نشر جزيي از سياست فرهنگ عمومي است و سياست فرهنگ عمومي سياستي متمرکز است که دغدغه دولتهاست. آنچه بايد کمي بيشتر به آن توجه شود، سياست فرهنگي است. وقتي گفته مي شود، سياست فرهنگي؛ يعني در چارچوب ارزشهايي کلي و تعريف شده، بايد امور فرهنگي هدايت شوند. به بيان ديگر در چارچوب آن سياستها، عملکردها و مصاديق امور مي توانند آزادانه و متنوع باشند؛ اما جهت کلي حرکت به سمت تعالي و ارتقاي فرهنگي است.
سياست نشر به همين اعتبار از آزادي عمل و تنوع در مصاديق برخوردار است؛ اما به دليل همان سياست فرهنگي کلي، دولتها در بهبود و ارتقا و پيشبرد امر نشر مسؤولند و به اعتبار همين مسؤوليت، کمکهاي دولت بخشي از سياست فرهنگي است. اما بابت اين کمکها، بيش از رعايت همان چارچوب کلي نبايد از عرصه نشر توقع داشت. در سياست کلي فرهنگ، انتقاد، ارايه راهکارها، انتخاب مجراي مناسب و تنوع نظر و رأي حضور دارند. اين نکته اي است که در اجراي سياستها نيز بايد مورد توجه قرار گيرد. تفسير سياست فرهنگي در مرحله اجرا هميشه آفت زاست. بايد اين اصل را پذيرفت که سياستگذاران فرهنگي با کارگزاران فرهنگي الزاماً يکي نيستند.
يارانه هاي نشر اگر با توجه به آنچه اشاره شد، اعمال شود مناسب است، اما اگر عوامل ديگري که در عرصه اجرا به آن افزوده دخالت کنند، ممکن است آفتهايي به دنبال داشته باشد که نمونه هايي از آن از جمله انحصار، استثنا، و جز آن قابل پيش بيني است.
* تصديگري دولت در حوزه نشر چه کرده و نظارت دولتي چگونه است، چه اهرمهايي دارد؟
** تصديگري دولت تنها در نشر دولتي قابل توجيه است و نظارت دولت هم تنها در چارچوب سياست فرهنگي معني دار است. بنابراين براي «تصديگري» با توجه به اشاره اي که شد نياز به اهرمي نيست. چون کار اساساً دولتي است. اما در امر نظارت، نمي توان از جمع (اهرمها) استفاده کرد تنها يک اهرم وجود دارد و آن رعايت چارچوب سياست فرهنگي است که بايد براي سياستگذار و عوامل اجرايي و کاربران نهايي تعريف شده و روشن باشد. اما اگر غرض از اهرمهاي تنبيهي و تشويقي است من اساساً طرفدار اهرمهاي تشويقي هستم. ايجاد انگيزه هميشه موفق تر از تنبيه براي عمل نکردن به قواعد بوده است. اگر تنبيه موفق بود بايد زندانها پيوسته کم جمعيت تر مي شد نه برعکس. ما در سخنان قومي و فرهنگي مان داريم که «الانسان حريص لما منع» مردم را هرچه بيشتر از چيزي منع کنيم به آن بيشتر رو مي آورند. خوبها را تشويق کنيم تا ناخوبها به آنان بپيوندند.

منبع: روزنامه قدس ۲۶ اردیبهشت ۸۸